ّFriendship station
كلاً شانس يعني اينكه از بين 5 تا كلاس اول كلاس تو و دوستاتو ببرن بازديد دانشگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه توي اتوبوس رو به دلايلي حذف مي كنم از اولي كه اونجا رسيديم 60 دقيقه سرپا بوديم هيچي هم نفهميديم از حرفاشون فقط همين : اميدواريم در سال هاي آينده شما وارد اين دانشگاه بشيد ما: به سلامتي ما هم يه ته اميدي داريم! اصولا ما هر جا پا بزاريم بايد ويرانش كنيم يعني بايد يه يادگاري ازمون بمونه و در تاريخ ثبت بشه و در اين راه حتي نمره انظباطمان را نيز مي دهيم ! زنده باد ! رسول و مهشيد اول بسم الله بردنومون كتابخونه اين مسئوله كلي پز اينترنتي بودن كتابخونه و تكنولوژي رو داد بعد گفت بقيشو خانم رسولي كتابدارمون توضيح مي دن اون طرف هستن اون خانم قد بلنده بعد كه رفتيم تو كتابخونه گفتيم : يا پيغمبر ! امكان نداره ! نه دورغ ميگي! خواهش مي كنم ! نههههههههههههههههههههههههههههه! بله اسم كتابدار بالاي صندلي نوشته بود: مهشيد رسولي منتظر يه خانم قد بلند بوديم يك پسر هيكل كينگ كنگ نشسته بود من رو به بقيه : اين مهشيده؟ فائزه: گمونم شادي: من طاقتشو ندارم بزن جلو مهتاب: شايد رسول مهشيديه ! خوب رسول يا همون مهشيد شروع كرد صحبت : اول خوش آمد ميگم شما مي تونيد از قسمت هاي مختلف كتابخونه ديدن كنيد يه اتاق سه در جهار بيش نبود رفته بودبم تو كتابا يه دفعه آذين رو به پسره گفت : ببخشيد مهشيد ......... بووووووووووووووووممممممممممممممممممممممممممم ناظممون ده رنگ شد ما مرده بوديم از خنده ؟ هفتممون بود جالب اين جاس پسره برگشته مي گه : جان سوالي داشتين؟ مهتاب: نگفتم همون رسوله فاميليش مهشيديه آذين : بببخشيد خانم رسولي سوالي داشتم پسره برگشت پشت سرش مهشيد بود مهشيد: آقاي سپهري خيلي ممنون مي تونين به كارتون برسين ! من : جوووووووووووون مهتاب خانم ديدي رسول نبود !آذين كو؟ آذين: هنوز زندم بابا اين دختره نافرم قيافش آشناس فائزه : د بياين خو جامونديم كاري در حد تاريخ هخامنشيان رفتيم آزمايشگاه فيزيك و الكترو مغناطيس شادي : بابا دانشجو ... اين دانشجوها چنان رفته بودن تو دستگاهاشون يه دقتي مي كردن استادشون توضيح داد يه كلي اگه يه اشتباه كنن كلي وقت ونمره از دست مي دن مهناز به سرعت نور اومد پيشمون : بچه ها اون عدد هاي روي وايت برد مهم بودن ؟ مهتاب : صبح به خير از روي اونا دستگاه تنظيم مي شه مهناز: جون مهناز اگه دروغ بگي گيساتو مي كنم مهناز رفت يه چند تا عدد جاي اونا گذاشت فوري بيرون رفتيم و ناظم هم راضي بود كه ديگه نمي خواد به زور بيرونمون كنه!!!!!!!!!!!!! الناز جاي رونالدو را مي گيرد رفتيم سر كلاس بروبچ سازه عمران همين طور كه از بين صندلي ها رد مي شديم قيافه ي اين دانشجو ها ديدني بود ما مي خواستيم بريم ته كلاس كه صندلي اضافه بود بشينيم كه يكدفعه با زمين فوتبال رو به رو شديم: آره الناز جلو مي ره نزديك صندلي پسره مي شه جزوه هاي پسررو مي اندازه چقد عالي حرف نداره ولي انگار الناز امروز هم مثل هميشه مي خواد غافلگيرمون كنه آره كيفه پسره پايينه صندليشه الناز شوتش مي كنه تهه كلاس و گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل چه مي كنه الناز انگار قصد نداره به همين گل اكتفا كنه جلوتر مي ره كيف يه دانشجو ديگه ولي اون انگار خوشش نيومده كيفو برميداره مي گه:خانم بفرما الناز رد مي شه به ته كلاس مي رسه در حالي از خنده سرخه روي صندلي مي شينه !!!!!!! پايانه نيمه دوم 1 هيچ به نفعه الناز استاد: بله اگر اين xc باشه اين xd هستش پس مساحت رو ضربدر بازو مي كنيم حالا به دياگرام اينجا كه من نشون مي دم توجه كنيد هريك از اين x ها يك لنگر هستن ما ميايم اين ... سكانس برگزيده همه رفتن تو درس فقط صداي استاد مياد يكدفعه موبايل يكي از پسرا زنگ مي خوره آهنگ اسكوتره واااااااااي موبايل بهونس يه عده پسر پاميشن بي توجه به استاد مي رن وسط يه رقص هماهنگ خو شگل و تند خيلي خوبه عاليه ولي نههههههههههههههههههه اوني كه موبايلش زنگ خورده از همه جلوتره بغض توي چشماي من پينه بسته واي يعني نمردمو اين صحنه رو ديدم؟ همه ي اين ها خيال بود موبايله پسره زنگ خورد : بيب بيب بيا بالا آهاي خوشكله زيبا يا خدا به دادپسره برس ايول استاده حال داد : خاموشش كن آقاي عزيز ! پسره خاموش كرد استاد: مي توني بري بيرون پسره : استاد معذرت استاد : مگه نمي خواي بري ماشين سواري همين الان بيب بوق راه انداخته بودي حالا استاد همه ي اينارو با خونسردي مي گفت پسره از خدا خواسته پا شد رفت ولي اول نمي خواست بره چون جلو ما ضايع نشه كه شد ولي اگه همون رقص رو مي رفتن خيلي خوب مي شد كلاس عادي شد آذين بلند : آها يادم اومد مهشيدو كجا ديدم همه برگشتن همه ساكت نفهميدن كي بود يكي از پسرا فقط جاي خودش از خنده تكون مي خوردرفته بود تو حلق دوستش هي بالا پايين مي رفت ناظم باز ده رنگ شد زير لب يه چي مي گفت احنمالا خط و نشون مي كشيد همه رفتيم بيرون بگو : ما.. شا... لا ...(الله) دم در منتظر اتوبوس بوديم 500 تا اتوبوس از در خوابگاه اومده تا اينجا يكي يكي پياده مي شدن اين پسرا مگه يه اتوبوس چقدر جا مي گيره؟ از هر 500 تا 200 تا مي اومد بگو ماشالله بزن به تخته انواع اقسام يكي كچل يكي مو عين يال شير يكي بز كوهي اون يكي جيمي نوترون بعد عين نفر اول كنكور فرق وسط از همون پسرهاي متعلق به مادر هي نگاه حراست مي كردن يه چيزي زير زبون مي گفتن مي رفتن اونور آتوسا رپش اومده بود فائزه شعار مي داد گفتم الان ديگه مي گيرن مي برنمون ولي خدارو شكر اتفاقي نيفتاد معارفه خواهر پگاه تو همون دانشگاه درس مي خوند ما گفتيم وقتي خواهرش حواسش نيس بريم سر وقتش ببينيم چه مي كنه رفتيم به زور پيداش كرديم كنار يه مرده بود به پگاه گفتم : داماد تونه؟ پگاه: چه غلطا يهو خواهرش برگشت ا پگاه اينجا؟ بيا مي خوام يكيو بت معرفي كنم برو بچ چشمك زدن بهش رفت جلو خواهر پگاه مرده رو نشون داد: استادم و همچنين همسر.... پگاه تا سر حد مرگ رفت همسر اون يكي استادم پگاه نفس كشيد آهههههههههههههههه ما ولو روي زمين پگاه با مشت هاي گره كرده سمت ما اومد خلاصه بعدم برگشتيم ولي من تو كف دانشجوهاي بدبخت تو آزمايشگاهم چه بلايي سرشون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پي نوشت 1: بكس عمراني ما كوچيك همتونم هستيم يه وخ ناراحت نشيد! پي نوشت 2: اي بدبختي اي بيچارگي اي آوارگي اي كارتن خوابي از هشتم امتحانات نوبت شروع مي شه من جنبه ندارم خداحافظ مي رم كه خودكشي كنم فقط عزيزان يك راه كم درد به من پيشنهاد كنيد دعاتون مي كنم. خدايا چشم و دادي خدايا دست و دادي خدا همه چي دادي ولي يه چيز ندادي آره بين اين همه فقط يه چيزي كمه اين همه چيزو دادي چرا جنبه ندادي ؟ امروز نه بحث فوتباله ، نه اعتياد ، نه ثروت امروز بحث جومونگه كه مارو كرده بدبخت از اون بچه بگير كه جامونده بود، مرده بود تا اون پسر كه بي خود ، با خودكشي مرده بود الگوي ما جوونا ،به قول اون خيلي ها رستم و سهراب هستش! پس اين جومونگ كي هستش؟ باشه سريال قويه كسي منكر نمي شه جنبه يه كم داشته باش اين يه خواهشه ، مي شه؟ چندسال مگه يه فرهنگ ساختنش طول داره؟ آره خيلي زياده ولي وجود نداره تلاشي نيست براي ياد دادن به ما اين چيز فقط به ما ياد دان درس بخون ، بشين رو ميز همين نشستن رو هم بلد نيستيم خوب آره فرهنگ سازي طول داره ، جومونگم توش پول داره ! سلام عزيزان دل هميشه فكر مي كردم بدترين كسي كه ازش بدم مي ياد معلم حرفمه
همون روز اول مي گه: دبيرستان كه مياي خيلي بايد درس بخوني ، اگر نخوني از كمبود نمره افسردگي مي گيري و مي ميري و بقيه انقدر مشغول درس خوندن هستند كه جنازت تا چند روز روي زمين مي مونه نه حلوايي ، نه خرمايي ، نه نماز شب اول قبر و ..... تازه از سوم و هفتم و چهلم و سالگرد هم خبري نيست كه ديگه از سال ديگه بقيه واسه كنكور مي خونن . پس از الان نجمه توصيه مي كنه هركس جنبه نداره درس بخونه بره به خوبي خودش خودشو بكشه خلاص !!! در اين جا اشكين مي گه : تيريپت منو كشته تيريپت منو كشته و من اضافه مي كنم حرف زدنت منو كفن كرده ! مثلاً مي فرمايند: موز زرده ! يانه ؟ يا اشتباه مي كنم ؟ اگر اشتباه مي كنم بگيد ؟ موز زرد نيست؟ اگر نيست بگيد ؟ نمونه اي از مكالمات دانش آموزان باوي: زهرا: خانم اگر برسيم مثلاً درس بيست آمبريج: اولاً كه 20 تا درس نيستن ... دانش آموزان: خانم نپرس خانم نپرس .... فروغ : خانم بپرس فائزه: فروغ بعد از مدرسه كارت دارم آمبريج : چي كارش داري ؟ من : خانم اين تيكه تو امتحان مياد؟ آمبريج : شايد آره شايدم نه يعني خااااااك اين آمبريج جان وقتي كنارش قرار مي گيرم احساس غوليت بهم دست مي ده ! و هر لحظه منتظرم يه بلوط از تو كيفش در بياره ! اين مدرسه از دست ما سالم بمونه خوبه دست ، جيغ ، سوت وغيره براي اينكه سالن تئاتر داره خدارو شكر! اين موندن منتظر سرويسم واسه خودش عالمي داره ها يكي از درهاي مدرسه مخصوص سرويسي هاس اونجا كه هستي هزاران اتفاق مي افته مثلا همين چند روز پيش شيما دي وي دي و فاطي ندود داشتن گيس كشي مي كردن كه شيما به طرز تابلويي به حالت برگردون خورد زمين و يه موتور كه سه تركه كرده بودن پسرا چنان جيغي زدن براي اين صحنه اما.... حواسشون نبود به اين پليساكه دم در بودن پدرشون دراومد . پليس: براي چي دم در دبيرستان دخترونه ويراژ مي دين؟ اولي: آقا..... دومي: آقاي پليس..... سومي: خوب....... به به حالا كي از اين سؤالا از خودشون مي پرسه كه خيلي سن داشته باشن 25 ،26وووووووو يكي نيست بگه 6 تركه و ويراژو وگاز و لايي و تك چرخ ديگه خيلي قديمي شده الان به قول مهتاب بايد از روي ماشينا بپري البته يه بارم امتحانش كرده ولي منو شاديو فازي نجاتش داديم تازه وقتي بلد نيستي با موتور حركات رفلكسي انجام بدي مجبورم نيستي بازم هفته ي پيش بود دو تا پسر اومدن جلب توجه دوتاشون روشون طرف دخترا بود خوردن زمين البته چيزي شون نشد از نظر جسمي ولي فكر كنم بدجوري روحيشونو باختن به هر حال جلو جيني دختر افتاده بودن اونا نفهميدن چه طوري پاشدن رفتن جاش بودمي گفتيم كه: زود برگرد ، نامه بده نگران نشيم ، به والدين سلام برسون ، لباساتو حتماً بريز تو لباسشويي يه وخ مريض نشي! تازه من خودم عاشق اينم خداحافظ همگي ! كوچه بفهمي نفهمي خلوت بود و سوسك از ديوار نمي رفت بالا از اون دور صداي آژير آمبولانس مي رفت رو نرو فائزالدين ! نشسته بو تو گودي ديوار و دستشو كرده بود تو موهاي سيم ظرفشوييش سرشو تكون داد و گفت : نچ ، نچ ، نچ ! نجم الدين كه هيكلو چسبونده بود به ديوار و آروم حركات فائزالدين و زير نظر داشت گفت : آره منم مخالف بودم ولي الان نه اين بابا پسر خوبيه ! فائزالدين يه نگاهي به نجم الدين انداخت از اون نگاها... نجم الدين مي دونست اين جور مواقع چه جوري وارد عمل بشه با حالت دلخوري گفت : يه روزگاري حرف ما اعتبار داشت . فائزالدين با ناراحتي نيگا كرد و گفت : اين طور كه شوما ادامه مي دي ما واس اينو بگيم . عبدالمهتاب به سرعت نور اومد مثل هميشه لباسش يه نمه خل و خاكي بود نفسش بالانمي اومد : م...م...م..ملوك خ....خ..خ..خانم س...س...س..سك..سك..سكت..سكته ك..ك.. كرده ! نجم الدين خنديد و گفت : جون ما؟ فك كنم 200 و زده بود ماشين بوقي مال اين ننه بود؟ م...م...مي گم ا...ا...الان كه دا...دا..شتم مي...مي..اومدددددم اين ش...ش..شاد. عبدالمهتاب گره افكار فائزالدين و قيچي كرد نظرش جلب شد. نجم الدين چشم غره اي رفت عبدل ساكت شد . فائزالدين بلند شد با حالت جدي گفت : گفته بوديم پاشو بزاره تو محله چي مي شه؟ نجم الدين : آره گفتي بعد با لنگش عرقشو پاك كرد . فائزالدين ديگه چيزي نگفت و رفت . نجم الدين گفت : اي لال شي . اونم رفت. عبدالمهتاب خودش تنها شد و گفت: ه..ه..هرچ..چ...چي م...م...مي ك..ك...كشيم اا..ا..از اي اي ....اين زبون ص..ص..صا..صاب مردس. . ! همون طور واسه خودش نشسته بود كه صداي فائزالدين و نجم الدين هر لحظه نزديك تر مي شد . : باشه اصلاً غلط كرد اندفعه كه بياد خودم پاشو قلم مي كنم . فائزالدين فرياديد: اين نمي تونه بياد ، يعني نمي شه بياد ، اگه ما نخوايم اين هم سفرمون شه كي و واس ببينيم ؟ شادبام اومد و گفت: مگه چه هيزم تري بهت فروختم ؟ فائزالدين چيزي نمي گفت فقط سر تا پاي شادبامو از زير نظرش گذر مي داد . : چيه چرا خاموش شدي؟ ـ بازم دريغ از يك كلمه از حلقوم فائزالدين ! نجم الدين حس مي كرد سرش درد مي كنه خوب البته وقتي آدم بخواد شاخ دربياره زيادم نيستا مثل درده دندونه وقتي مي خواد در بياد آخه اولين بار بود مي ديد فائزالدين هيچ جوابي به حرفاي اين جور آدما نمي ده ! !!!!!!!!!!!!!!! شادبام ادامه مي ده : من مي خوام بيام توي گروه شما واس خاطر اينكه فكر مي كردم خيلي لوطي هستين ولي مثل اين كه ....شادبام كلافه شده بود . روز اولي كه اومدم چه شكلي بودم ؟ حرف زدنم لباس پوشيدنم ؟ اون جغجغه رو هم فروختيم هي صدا نده ديگه چي ؟ حتماً واس مثل فيلما جونتونو نجات بديم كه شما متحول شي رخصت بدي ما هم بيايم عضو شيم ؟ ـ هه خوب مي دونين عبدالمهتاب و نجم الدين هيچ وقت فائزالدين و اين جوري نديده بودن غرق در افكار..........دستي به سيبيلش كشيد و گفت : اسمت سوسوليه !!!!!! ـ شادبام خنده اي كرد و گفت : عبدالمهتاب سوسولي نيس ؟ لبو شد همه ي صورت عبدالمهتاب ! فائزالدين خيلي آرام گفت : خانم والده ي عبدل آرزوش اين بود كه ضعيفه بياره ولي خوب كدوم آرزوي آدم برآورده شده كه اين بشه ولي خوب اسمش به اين خاطره . شادبام و نجم الدين اگر ترس از ناراحتي عبدالمهتاب نبود از خنده اشك مي ريختن . شادبام: اسممو كه نمي تونم عوض كنم هيچ خوش ندارم كسي به اسم مستعار صدام كنه ! تو خودت مي دوني كه بهونه اي نداري پس چرا هي چوب مي زاري لاي چرخ صاب مرده ما ؟ واااااااااااااااااااااااااااي نقطه ي عطف ماجرا فائزالدين مي دونه كه داره الكي لجبازي مي كنه نجم الدين خنديد و گفت : آق فائزالدين حله ؟ فائزالدين گذاشت رفت نجم الدين شادبام و هل مي داد بره . عبدالمهتاب : م...مممنو ن...ن...نجم...نجم الدييين م..م..مي ريم ش..ش..شي ...شي. شيريني ب..ب...بخريم ش...ما ي...ي.. يكم ا...ا.خ ا...ختلاط ك..كنيد . فائزالدين با فاصله راه مي رفت انگار كه عبدالمهتاب آنفولانزا خوكي داره ....! نجم الدين با عصبانيت به عبدل گفت : اي بميري ترسيدي بدزدنت خوب خودت تنهايي مي رفتي ـ مايه ندارم ـ اي.... نجم الدين دستشو كرد تو جيبش هه گفت : منم ندارم ! حالا چه گلي به سرمون بماليم؟ يه دفعه صداي گيرايي نظر اون 2 تا رو به خودش جلبيد : شما دوتا كدومتون فائزالدينه؟ دو نفري نيگاهي انداختند : يه مرد ، قد بلند ، سر تا پا مشكي ، نگاه ترسناك ، ماشين مدل بالا و.... ادامه دارد .... پي نوشت: درسته كه اسامي با اسمهاي من و رفقام يكيه ولي اين دليل نمي شه كه رفتار و شخصيتشون هم مثل اونا باشه !ُ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلوم رفقا، ببخشيد تند تند قالب عوض مي شه آخه دنبال يه دونه مي گشتم كه به هم نريزه در هر صورت نظرتون راجع به اين جديده چيه؟ به زودي وبو به روز مي كنم بايه همگي مي خوايم امروز به دنيا زود بزنيم يه لبخند نگيم خاطراتمون همشون خيلي تلــــــخند مي خوايم امروز فكر كنيم زندگي خيلي زيباست هي نگيم كه تموم شد انگار آخر دنياســــــــــت ما كه خيلي مي ايستيم تو روي پدر مادرا چرا نبايد بايستيم تو روي اين مشكل ها گريه باشه به وقتش ، خنده باشه به وقتش نگيم كه خنده مرده زمان گريه هــستش مي خوايم امروز تصميم خودمون رو بگيريم نمي خوايم بدون هيچ تلاشــــي زود بميريم مي خوايـــــم مثل بچگي هي بهونه بگيريم بگيم ما اينو مي خوايم حرفارو پس نگيريم اميــــــد اگه نباشه آخـــــــر خطه ديگه نگو نجي تموم كن مي دونيم ، بسه ديگه همين الان شروع كن يه يا علي تمومه تلاش خيلي مهمه ، خيلي تو اين زمونه سؤال دارم از شما به من بگيد خوب چرا؟ تو اين روزا آدما نيستن هيچ كلاس بالا كلاس بالا يعني چي؟ يعني فقط تيپ زدن اگه معنيش همينه بگيد پس تربيت چي؟ پشت چراغ قرمز بوق ميزني به من چه!!!!!!!!! كمترين فحشت اينه داد مي زني به تو چه تويي كه مي ره جونت واسه حافظ و سعدي بر نمي داري آشغالو ميگي نفر بعدي ربطشو حس نكردي مشكل تو همينه بحث فرهنگه وسط همين مهم ترينه كمربند نمي بندي ميگي كار سوسولاس سوسول تويي كه بستي چشاتو هي مي دي گاز اگه كسي قوانين رو نكنه رعايت مي گيم كلاسش بالاس برامون شده عادت اگه كسي يه روزي بكنه تصادف نمي گن دليل چي بوده مي گن كه مرده اوف اف يه لحظه صبر كن مي خوام يه چيزي بگم خوب گوش كن اول تا آخر بخون بعدش قضاوت بكن سيخ كردن مو ها كه حالا عيبي نداره ولي يارو به جاي مو خلال دندون داره ديگه گفتن چسب مو نگفتن كه يه روزي تموم كني همشو ايشالا بري سربازي بتراشن موهاتو تا دل من خنك شه هركي نفرينم كنه دعا مي كنم فلك شه پولم كه داشته باشي ديگه همه چي حله مي ميرن واست همه بچه هاي محله من يه بچه مثبتم آره اين طوري فكر كن حتي اگه دوس داري پويا نظري صدام كن بعضي اوقات مي خندم به حرف هايي كه زدم شما هم اگه خواستي مي توني يه كم بخندي واقع بين باش دوست من نگو كه چقدر چرندي!!!!!!!!!!! ســــــــــــــلام سلام ســــــــــــــلام سلام من دارم ميرم مسافرت يه چند وقتي در نت حضور ندارم بعد از ان كه از مسافرت بر گشتم قرار توي آپام سري داستان هاي بچه هاي محله كه نويسندش خودمم رو بنويسم اين داستان ها رو هر چند وخ يه بار مي نويسم ميام مي زارم شخصيت هاي اصلي شم 4 نفرن : نجم الدين ، فائزالدين، عبدالمهتاب ، شادبام كه خودتون مي دونيد بر گرفته از اسمهاي خودمو دوستامه يعني نجمه و فائزه و مهتاب و شادي البته شخصيت مهمان هم دارن ديگه بيشتر از اين نمي گم چيزي لو نره . به اميد ديدار هر كي كامنت نداد سوغاتي براش نميارم !!!!!!!!!!!! پی نوشت : سلام برو بچس عزيز من برگشتم ولي نمي تونم آپ بزرگي بزارم يه چند روز ديگه هم دندون روي جيگر بزاريد . راستي مرسي بابت كامنتاتون !!!!!!!!!!!!! ســـــــــــــــلام بر شمااااااااااااااااااااااا اشخاص نمايش : علي (خودم) : پسر مبارز انقلابي حسام (شادي) : پسر مبارز انقلابي ساواكي 1 (مهتاب) : مأمور دولت شاهنشاه ساواكي 2 (بيتا) : مأمور دولت شاهنشاه آقا يه چيز ديگه من و شادي تو نمايش به لهجه ي جنوبي حرف مي زديم ديالوگامونو همون طوري نوشتم كه حسه منتقل شه . (علي دارد به ديوار اعلاميه مي چسباند كه يكدفعه حسام با اضطراب وارد مي شود و مي گويد) : علي علي علي....هر چي داريم قايم كن مأمورا ديدنم خدا كنه تعقيبم نكرده باشن (در اين حال ماًموران وارد مي شوند ساواكي 1): چي كار مي كرديد داشتيد اعلاميه پخش مي كرديد؟ (حسام) : اعلاميه كدومه آقا اينا خو نت موسيقيه بيا علي :(حسام و علي) : با اينا زمستونو .... ( ماًموران چشم غره اي مي روند و آنها ساكت مي شوند ) : (علي): كجا داريم مي ريم ؟(ساواكي 2) : بازداشتگاه (حسام) : پياده ؟(ساواكي 1) : بله دوستاي شما زدن پنچرمون كردن (علي) : ديدم بادتون خاليه (ساواكي )1 : حرف اضافه نزن . (حسام) : فكر نمي كني تا اون جا خيلي راهه ؟ (ساواكي 2) : وسط راه استراحت مي كنيم . (علي) : خو اييييييي مو يه قهوه خونه توپ سراغ دارما مي خوايد از او مسيره بريم از سر راه اون جا يه سري بزنيم ؟ (ساواكيان و علي و حسام راه مي افتند) (ساواكي 1) : شما براي چه گروهي كار مي كنيد ؟ (حسام) والا برات بگم هنوز كاستاشو بازار نيومده ، آخه دوره ي گرامافون ديگه تموم شده ! (ساواكي 2) : ما رو مسخره كرديد ؟ (حسام) : نه به جان تو خيلي سعي كردم به علي نگم دماغ يارو رو : (حسام رو به علي مي كند و مي گويد) : دماغ يارو رو !(ساواكي 1) : حتما مي گم شكنجتون كنن . (علي) : ظالم دلت مياد ؟ (ساواكي1) : چرا نياد ؟ (حسام) : تو نه كجا ديدم ؟ (ساواكي 1) : بي تربيت درست صحبت كن . (حسام) : ها تو تلوزيون يه فيلمي داد خودت بودي ؟( ساواكي2 رو به ساواكي 1 مي گويد) : اون چسبو درار بزنم به حلق اينا ساكت شن . (علي) : خو اي جوري خو راه نفسمو مي بنده (ساواكي1 ) : نمي دونستم آدماي انقلابي هم انقدر بامزن. (علي ): لطف داري نمك از خودته . (ساواكي )2 : راستي الاحضرت دلقك مي خواست يادم باشه شما رو معرفي كنم . (حسام) : گفتي اسم فيلمي كه بازي كرده بودي چي بود؟ دماغ ركورد ؟ (ساواكي 1) : حيف كه سالم مي خوانتون وگرنه همچين مي زدم كه ......(حسام) : كه چي آقا بزن بده بميريم ديگه شكنجه نميشيم . (ساواكي2) : راست گفتن شما از مردن ترسي ندارين . (حسام) : خو يا الان مي ميري يا صد صال ديگه يا زير شكنجه يا .(حسام رو به علي مي كند وسرش را تكان مي دهد و بشكن مي زند به اين معني كه تو صحبت مرا ادامه بده):. (علي) : يا از كمبود اعتماد به نفس از نظر بيني . (ساواكي 1) : بيني خودت مشكل داره اعلاميه پخش كن . (علي) : حالا هم كه داشته باشه تو كارت بكن مافوقت ازت حقوق كسر نكنه . (ساواكي 2) : فكر كنم رسيديم . (حسام) : اِ مگه راه دور نبود ؟ (ساواكي 1) : رسيديم جايي كه ماشين هست . (علي) : ا ِ ميزاري يه بار بوقش بزنم ؟ (ساواكي 1) :نه . (علي) : يه بار (ساواكي1) : نميشه .(علي) : يه دفعه (ساواكي 1 و 2) : نه . (علي) : چرا ؟ (ساواكي 1) : خفه مي شي يانه ؟ (علي با خنده مي گويد) : يانه .(همه مي روند و سوار اتوموبيل مي شوند) (ساواكي 1) : ببينم انقلابي ها شما مي ميريد از الاحضرت اطاعت كنيد ؟ (علي) : ها خو شما هم ميميريد از رهبر ما پيروي كنيد ؟ (حسام) : آقا اصلاً يه مسابقه تو خودت فكر كن ببين از صبح تا شب جون مي كني كار مي كني آخرشم نصف حقوقتو ميدن ولي ما چي دو برابر حقوق ميگيريم . (ساواكي 1): شما كه دم از انصاف ميزنين . (ساواكي 2): راستي مسابقه چي بود ؟ (حسام) : دلايل محكم آقا اگه دلايل ما محكم تر بود ما چاكر الاحضرتيم . (علي): اما اگه مال ما بهتر بود شما مي شيد يه انقلابي الاصل . تو اين حكومت انصاف نيست هر كي حرف حق ميزنه مي كشنش مردم اجازه ندارن پارتي بازي تا دلت بخواد هركي هركيه ديگه . (حسام): اما ما چي انقدر باخودمون حال ميكنيم . (ساواكي 1): ديگه زراتون زياد شد . (حسام) : ميخواي يه پيش بيني كنيم؟. (ساواكي 1): ها چي ؟ (حسام) : تو آخرش يه گندي ميزني مي اخراجي هي . (ساواكي 1) : يعني چي؟( علي) :حسام نمي دونه (حسام) : خو يعني اخراج ميشي اي يارو هم چقدر پرته . (ساواكي2 ) : خوب مثل بچه آدم حرف بزن . ( مدتي سكوت برقرار است و لي بعد علي به حسام مي گويد) : ميگم حسام اگه ديگه نديدمت حلالم كن (ساواكي 1): پچ پچ نكنين (حسام) : تو رانندگي تو بكن مو جونمه دوس دارم (ساواكي 1) : يادم باشه يكي از شلاقارو من بزنم (علي) : آخ از الان دردم اومد . (ساواكي 1): آها اندفعه ديگه رسيديم (حسام) : هو هو رسيديم بچه ها پياده شيد (علي و حسام با هم پياده مي شوند و مي گويند) : آقا حسام جنوبي علي چقدر تو خوبي ولك بيو ..(همه مدتي راه مي روند بعد حسام كراوات ساواكي 1 را مي كشد و مي گويد) : په اي زينگوله ها چيه آويزون كردين؟ (ساواكي 1) : كراوات زدم كه الاحضرت خوشش بياد الاحضرت ميگه كراوات به من مياد اه ببين منو كجا ها مي بري !!! (علي) : تا خيابون مولوي (حسام رو به ساواكي 1 مي گويد) : عامو تو هم سخت نگير اي علي عادتشه شوخي كنه علي بسه . (ساواكي 2) : اينم بازداشتگاه بريد داخل بريد . (علي ): اٍ شما متحول نشديد ؟ (حسام) : ما رو بگو چه فكرا ميكرديم . عيب نداره . (علي رو به حسام): ياعلي (مي روند) پايان نكته 1 : آدماي انقلابي هم آدماي باحالي بودن وفقط استغفرالله و الحمدلله نمي گفتن . نكته 2 : بر خلاف اون چيزي كه توي بيشتر فيلم ها و نمايشا و كتابا و از اين جور چيزا نشون ميدن هميشه آدم خوبا يه حرفي نمي زنن كه انقدر روي يارو تأثير بزاره كه متحول بشه هميشه اين طور نيست البته شايدم بچه ها حق داشتن من زيادي جو گير شدم و فكر كردم واسه صدا سيما كار مي كنم . سلام دوستان حال و احوال ؟ من از تئاتر و نمايش خيلي خوشم مياد هميشه دوست داشتم توي مدرسه از اين جور فعاليت ها انجام بدم ولي متاسفانه مدرسه ما سالن تئاتر نداشت راستش من سال پيشش هم يه چند تايي نمايشنامه نوشتم ولي بچه ها اصلا همكاري نكردن يكي دو تا نمايش هم داديم ولي توي كلاس فقط براي بچه هاي كلاس خودمون اين منو راضي نمي كرد تا اين كه يه روز معلم حرفه گفت اين درسو بايد به صورت نمايش برگزار كنيد منم گفتم خوب بيا يه خورده طنزم قاطيش كن جذاب تر شه . خلاصه شادي و مهتابم كه پايه ي اين جور كارا بودن توي گروه حرفه من بودن به همراه بيتا . از اون جايي كه من سرگروه بودم نمايشنامه رو نوشتم شادي ويرايش كرد و ما حتي يه روزم وقت نكرديم تمرين كنيم ولي خيلي خوب شد معلمه خوشش اومد ما هم كه خوش حال از كارمون . چند وقتي گذشت يه دفعه ديدم مربي پرورشي اومد گفت شنيدم يه نمايش خوبي دادين اگه بتونين زماتشو بيشتر كنين واسه ي عيد غدير اجراش كنين ما هم از خدا خواسته . هر كدوممون يه تيكه بهش اضافه كرديم و فقط يه چند ساعت قبل از اجراي نمايش تمرين كرديم چون واقعا ديالوگا رو حفظ بوديم ديالوگاي همديگرو هم حفظ بوديم راستش خودمون با نمايشمون خيلي حال مي كرديم دلمونم مي خواست بقيه هم حال كنن من سعي كرده بودم موضوعيتش خيلي تكراري نباشه و از همه چي توش استفاده كردم . راستش ما تقريبا مثل نمايش واقعي ها كار كرديم وسايل صحنه ، لباساي مخصوص اون روز نمايشه تركوند . واسه ي دهه ي فجر هم بهمون پيشنهاد دادن راستش فكر نمي كردم اين طوري شه يعني سالاي پيش چند تا كلاس يه نمايش آماده مي كردن هر كدوم بهتر بود مي رفت برا اجرا ولي امسال اين طور نشد يه گروه ديگه نمايش دادن آقا نمايشه ..... من از اين ناراحتم كه توي نمايش هاي مدرسه اي هيچي نمي شه فقط نمايشو مي دي بعدشم كسي ازت نمي پرسه چه قدر زحمت كشيدي ؟ چه قدر اجازه گرفتي از معلما نمايش تمرين كني ؟ چقدر وقت صرف كردي براي پيدا كردن لباسو اين جور چيزا اونا نمايش دادن ما هم نمايش داديم . ولي اون چيزي كه بيشتر از همه منو ناراحت كرد اين بود كه واسه دهه فجر گفتم يه نمايش طنز مي نويسم مرتبط با انقلاب كه مثلا حفظ ارزش ها رو بكنم ولي چي ؟ نمايش خوبي بود و زحمت زيادي هم كشيديم خيلي سخته كه از معلما اجازه بگيري و خود بچه ها بگن اينا مي خوان در برن از درس نمايش بهونس . اين همه زحمت بكشي و فقط به خاطر اين كه نمايش يه خرده معناداره بعضي ها خوششون نياد بگن : شما سابقه ي خوبي داشتيد چرا ؟ چرا چي فقط به خاطر اين كه راجع موضوعات بي مزه ي تكراري نيست ؟ چرا نوجووونا يه سري چيزارو فراموش كردن ؟ چرا همش بايد به چيزاي بي ربط بخندن ؟ چرا نبايد يه خرده راجع به نمايشه فكر كنن ؟ ما يعني من و شادي و مهتاب و بيتا خيلي تلاش كرديم من و شادي حتي لهجمونم عوض كرديم واقعا من نمي دونم چي شده من توي آپ بعدي حتما نمايشرو مي زارم ديگه نمي خوام بهش فكر كنم چون كه بعد از اون بار براي روز معلم بازم بهم سفارش نمايش داد معلمه ولي گفت مثل قبليه نباشه فهميدم منظورش چي بود قبل از اين كه ما نمايشو اجرا كنيم گفت خيلي خوبه ولي وقتي نظر بچه ها رو ديد ....خوب اونم دلش مي خواست بچه ها راضي باشن . خيلي زحمت كشيدم نمايشنامه رو نوشتم شخصيت ها رو مشخص كردم برو بچس ديالوگ اضافه كردن از بعضي بچه ها تست گرفتم براي پيدا كردن وسايل و لباس خيلي زياد تلاش كرديم از هر فرصتي براي تمرين استفاده كرديم وقتي مي گن تو بادو بارون دروغ نگفتن ما حتي مجبور شديم براي اين كه نمايش لو نره تو آفتاب توي نم نم بارون تمرين كنيم تو كتابخونه نمازخونه آبدارخونه آزمايشگاه همه جا اون وقت همه ي بازيگرا هم كه توي يه كلاس نبودن هي بايد با درسا هماهنگ ميكرديم ............ولي ارزششو داشت چون منفجر كرد يعني همه ي معلما گفتن : ما اولين باره كه به يه نمايش خنديديم باورشون نمي شد خودمون نوشتيم ولي خداييش روزاي تمرينم خيلي حال داد من و شادي و فائزه و مهتاب و فاطمه و پريسا و مهديه معروف شديم آره اون خاطره ي تلخ با وجود يه نمايش توپ جبران شد ولي چيزي رو كه دلم مي خواست جبران كنم اين بود كه بچه ها تلاشاي پدرانشونو براي حفظ سرزمينشون فراموش كردن توقعشون بالا رفته وگرنه نمايش درسته كه به اندازه ي اون نمايشا طنز نبود ولي خوب چرت و پرت هم نبود ...... من توي اون نمايشه سعي كردم دو سه نكته رو كه از عقايدم بود به بچه ها بگم حالا تو آپ بعدي مي گم اونا چي بودن !! زياد تا كامنت بديد .........فعلا خدانگهدار . بعد از يـه سال كوشش و درس و تلاش كلـــه زدن با پاكن ، مــــــــــــــداد تراش يه روز بمون گفتن مي رين به بازديــــــد هركي كه مرده سريع بشه كانديــــــــد ماجرا مال ســـــــــــــــــال پيشـــــه آره توش خنده و گاهي هم گريـــــــــه داره رفتيم بازديد از يه دونه كــــــــــــــارخونه ديديم اونجا يه چند تايِِِِِي كارتــــــــــــونه تو هر كدوم پر بود نوشابه ، هر رنــــــگ يه دفعه ، يه هو ، يكي به ما زدش زنگ گفتن شما ســــــــه تا كلاســـــو بردين اشتباه شـــــــــد شما بايــــــد برگردين مــــــن و فائــــــزه و شــــــادي اون روزا هر كدوم بوديم توي كلاســــــــي جــدا حالا كه يك كلاس بايد بر مي گـــــشت يكي از ما قاعدتا بر مــــــي گشــــــــت شانــــس ندارم اون يه نفر مــــــن بودم نمي دونم چي شد ولي جا مـــــــوندم همه ي كلاس برگـــــشتن مــــن نرفتم از درس انشا نگارش در رفتـــــــــــــــــم تقصير من نـــــــــــــــــبود منــــــو نبردن آخه قـــــــــــــــبل رفـتن ما رو نشمردن غرشــــــــي كرد معلـــــمه به مــــا زود اون كه نرفـــــــته بگين حالا كـي بــود ؟ تازه ايــــــــن مخچه ي مــــــن كار افتاد من هستم توي دير گرفتن اســــــــــتاد فريادي زد معــــــــــــــلمه خنــــــــديدم سرم پايين بود و الا مي ديــــــــــــــــدم تو چرا نرفتي با بقيه نــــــــجمــــــــــــه نمياي تو سزاي تو هميــــــــــــــــــــــنه ولي با يك خرده پاچـــــــــــه خــــــواري گفت بيا تو حالا اجــــــــــــــــــــازه داري رفتم داخل گرچه اضطراب داشــــــــــتم ولي mp3 تو گوشم گذاشــــــــــــــــتم نفهميدم كارشـــــــناســـــــا چي گفتن چي گفتن ، بچه ها چي شــــــــــنفتن فائزه و شادي هم مي خنــــــديـــــــدن فهميدم كه آلبرت ، انيشـــــــــتين ديدن خدايا يعني دانشمنده زنده شـــــــــد ؟ من كه نفهميدم يهو چه طور شــــــــــد اين آقا كه سال هاي پيـــــــــــش مـرده الان چه طــــــــــــــــــوري شده زنده ؟ بالاخره دانشــــــــــــــــمنـــــــدرو ديـدم از ذوق خود 6 متر هــــــــــــوا پريــــــدم يكدفعه فهمـــــــيدم بابا خودش نيّّّّــــس پسري بود موهاشو كرده بود گيـــــــس معلمه به من يه كم نزديكيد( نزديك شد ) شما كه شاگرد با انضباطــــــــــــــــيد ! حرفــي نداشتم من بــــــــراي گفتـــــن خودش يه خيطي كاشـت توي شمردن منو نذاش با بقـــــــــــــــيه برگــــــــردم بنابر اين همون جـــــــــــــــا مونده بودم فكر نمره ي انضباط عذاب بــــــــــــــــود شعر نمي خوند mp3 خراب بــــــــــــود از اون طرف بچـــــــــه هاي تــــو كلاس عـين گروه پليــــــــــــــــس لاس وگاس شروع كــــــــــــردن دنبال نجمه گشتن من نرفتم ولي اونا برگـــــــــــــــــــشتن كلاس ما نوبــــــــت بازديدش شـــــــــد بازديد اين كلاسا هم تمـــــوم شـــــــد بچــــــــه هاي كلاس تا من رو ديــــــدن وقتي ديدن يه كــــــــمكـــــــي خنديدن گفتن كلك تو پيـــــــــچوندي و موندي ؟ به مهتاب گفتم به جام انشامو خوندي؟ رفت مهتاب كه بازديد كنه از اون جـــــــا فهميدم كه سؤاله بوده نابـــــــــــــــــجا با برو بچس كلاســـــــاي ديـــــــگـــــــه برگشتيم به كجا ؟ مدرسه ديـــــــــــگه حالا ديگه كســــــــــــــي تو كلاس نبود منم رفتم كلاس بغلـــــــــــــــــــــي زود بخشيدنم نمره اي كــــــــــــــــم نكردن آخه من كه كار بدي نــــــــــــــــــــكردم فقط با يه كلاس ديگه رفتــــــــــــــــــــم اينو چند بار گفتم حواس نداشــــــــــتم بقيه هم حواســــــــي كه نداشـــــــتن نفهميدن نجمه رو جا گـــــــــــــــذاشتن خلاصه با هر بدبختــــــــــي بود اون روز شب شد ، شبـــم بالاخره مي شه روز ولي قسمت جالبــــــــــــــــــش تو اينه با دوستا حال كرديم مهم همـــــــــــينه وگرنه من تو اون كلاس بي جـــــــــــون كه نبود توش فائزه و شادي جــــــــــون چه جوري يك ساعتو ســـر مي كردم ؟ احتمالا تو راه ســـــــكتـــــــه مي كردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حال و احوال؟
من كه بد نيستم درگير درس و مدرسه و امتحانم خيلي خيلي هم درگيرم اين نتم وقت گيره . ديگه به هر حال بايد خر بزنيم تا چشممون به جما ل تجديدي روشن نشه !
( ديگه حرفه و فن نداريم بزن دست قشنگرو ) ولي حالا مي فهمم كه اصلاً ازش بدم نمي اومده اين معلم دين و زندگي امسالمه كه مرگمه يعني وقتي نگاش مي كنم تمام بدنم يه جوري مي شه ! ما پيش خودمون بهش مي گيم آمبريج البته از نظر اخلاقي شبيه شه و از نظر ظاهري هم شكل زير كه مي بينيد. 

كه چشامو ببندم برم تو اتوبان از وسط ماشينا رد شم اگه به سلامت رد شدم كه هيچ اما اگه نه كه حلالم كنيد
![]()
خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
اين نمايشنامه رو كه گفته بودم الان گذاشتم فقط حواستون باشه اين از اون نمايش معمولي هاي تو مدرسه ايه و شما با نمايشنامه و فيلمنامه هاي بزرگ مقايسش نكنيد . ![]()
راستش امروز مي خواستم يه چيزي بهتون بگم :
و ما حتي توي مسابقه تئاتر استاني هم شركت نكرديم معلم پرورشي گفت شما مي تونيد نمايش بديد سر صف يا توي نماز خونه واسه مناسبت هاي مختلف راستش ما خيلي ناراحت شديم خوب آخه مي دونيد اونايي كه توي اين مناسبت ها نمايش مي دن زياد موضوعش چنگي به دل نمي زنه يا تكراريه منم گفتم به درك آقا اين موضوعو فراموش كن ! ![]()
![]()
ولي .....![]()
چي بگم؟ نمي خوام بگم مال ما خيلي خوبه ولي اگه خوب نيست چرا معلما خوششون مياد چرا همه ي بچه ها خوششون مياد ؟ چرا فقط بچه هاي اولي كه تو حال و هواي ابتدايي موندن به اونا مي خندن ؟ راستش خيلي حالم گرفته شد سروته نمايششون معلوم نبود يكي 50 تا نقش با هم بازي مي كنه اون ديالوگ يادش مي ره حتي لباسم عوض نكردن يه خرده طبيعي شه وسطش خندشون مي گيره .............![]()
![]()
![]()
![]()
. ![]()
نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت
4:15 توسط نجمه| |
نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت
13:57 توسط نجمه| |
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
11:3 توسط نجمه| |
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت
9:55 توسط نجمه| |
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت
18:28 توسط نجمه| |
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت
15:38 توسط نجمه| |
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت
11:42 توسط نجمه| |
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت
16:14 توسط نجمه| |
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت
12:58 توسط نجمه| |
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
14:56 توسط نجمه| |


